پارسا، فندق ما

بدون عنوان

نمیدونم چرا من هر بار که میام یه کم عکس هات رو بذارم یه مشکلی پیش میاد... حالا به جاش از این روزهات یه کم مینویسم: یه چند روزی هست که پارسا برامون قصه میگه به این صورت:"بعد پسره رفت" همین و تموم شد .اینو از مامانیش یاد گرفته آخه این مامانی همیشه قصه پسره که در اصل اون پسره خود پارسا هست رو براش تعریف میکنهو اونم یاد گرفته. یه چیز دیگه هم که یاد گرفته شعر خوندن هست،اینم شعر پارسا هستش"جوجه طلایی   نوتش حنایی" که درستش هست جوجه جوجه طلایی نوکش سرخ و حنایی ... ،اینم از بابا علی یاد گرفته. ما هنوز که کنوزه درگیر پروژه ج ی ش هستیم و موفق نشدیم که به این پسره یاد بدیم که روی مبل و فرش نباید جیش کرد و برای اون کار باید رفت دست...
19 شهريور 1391

این روزهای پارسا

بازم این پسر کوچولوی شیطون من رو تنهام گذاشت و رفت خونه مامانیاش...(به همراه عمه منصوره،دایی حمید و زن دایی که اینجا بودن و بعد از ظهر رفتن.) خب پروژه ی تخت خودش که همچنان به قوت خودش باقی هست و هر چی که میگذره سخت تر و سخت تر میشه...مثلا همین دو سه شب اخیر که با حقه و کلک میکنمت تو تخت خودت اما تو بلند میشی و دستات رو به سمت من دراز میکنی و میگی ب(یعنی:بغل)و گریه و گریه گریه... آخرش هم بابایی دلش به رحم میاد میاردت بیرون و رو زمین کنار خودش میخوابوندت... و این شده کار هر شب ما... وای که چه قدر این کار سخته و چه قدر تو بچه ی فسقلی اذیتمون میکنی تا یاد بگیری تو تخت خودت بخوابی... اون یکی پروژه که ج ی ش بود هم البته...
27 مرداد 1391

پروژه تخت خودش

اول از همه سالگرد ازدواجمون مبارک... دست بابایی هم درد نکنه بابت کادویی که برام خریده بود(یه پلو پز برقی خوشکل) به همین زودی هفت سال گذشت همسر عزیزم با تو بودن و در کنار تو بودن بهترین هدیه خداوند برای من هستش.خدایا از تو ممنونم به خاطر همه چیز... ایشالا صد سال کنار هم و با هم باشیم. از این روزهای پارسایی بگم که چند روز هستش پروزه ی تخت خودش رو به دست گرفتیم،یعنی از چند روز پیش که مامانی یک مطالبی در مورد جدا خوابیدن بچه ها از والدین تو اینترنت خونده یهو تصمیم گرفتم که پارسایی رو تو تخت خودش بخوابونیم (تازه تخت پارسایی رو آوردیم کنار تخت مامان و بابا).از شب اول بگم که با یه عروسک که وصل میشه به تختش و آهنگ میزنه و لام...
17 مرداد 1391

عکس های سرسره بازی

اینم از استفاده سو از اسباب بازی هاش (عاشق خاموش و روشن کردن "لامپ" یا به قول خودش "ناپ" هستش.) تازگیها این کوچولو فیگور میگیره یعنی وقتی بهش میگیم فیگور بگیر این جوری میکنه: (خیلی وقته دنبال عکس فیگورش هستم اما این پسره فرار میکنه تا اینکه امشب تونستم این عکس رو بگیرم،هر چندزیاد خوب نشده.) قربون فیگورت ...
11 مرداد 1391

باباجونی

اینا عکس های بابای پارسا هستن البته وقتی که نی نی بوده. بیخود نیست که همه میگن پارسا کپی باباش هستش... اینم از طرف پارسایی برای بابای مهربونش: ...
9 مرداد 1391

فرهنگ لغت پارسایی

این عمه بتی(طیبه)سفارش کرده از اون کلمه خوشکلی که پارسا اشتباهی تلفظ میکنه بنویسیم،آخه میدونی چیه من هر وقت میشینم که مطلب جدید بنویسم همشو یادم میره و به زور یه چیزهایی از تو مخم میکشم بیرون. خب حالا با کمک عمه منصوره یه چیزهایی مینویسیم: پارسا هر وقت میخواد عمه منصوره اش رو صدا کنه میگه:عمه متوتی به اسباب بازی میگه:ابازی به هر چیز سبز رنگ و هر نوع سبزه و درخت و گل میگه :عدس(از عید که مامانیش سبزه با عدس درست کرده بود و ما با هم که حرف میزدیم میگفتیم این عدس هست اونم یاد گرفته و ولکنش نیست) هر وقت بهش بگی ساعت چنده،میگه:دازه=یازده به بستنی هم که میگه :مث دختر عمه اش اسمش یاسمین هست و زن عموش هم آرزو،اما پارسا هر دوشون رو صدا ...
8 مرداد 1391

یه چند خط...

بازم اومدیم... سلام ...این چند وقته بیشتر سر گرمی پارسا شده پارت=پارک... از وقتی عمه براش سرسره خریده کمتر حوصله اش سر میره و بیشتر سرسره بازی میکنه البته هر وقت بهش میگم پارسا چی کار میکنی،میگه:پارت توی جشن تولدش کلی بهش کادو دادن که بیشترش اسباب بازی بوده.ما هم یه کمی از اونها رو قایمش کردیم که هر وقت خیلی حوصله اش سر رفت و خسته شد یکیش رو بهش بدم.آخه این قند عسل خیلی زود از اسباب بازی هاش خسته میشه و براش تکراری میشه و دیگه باهاشون بازی نمیکنه ما هم برای تنوع این کارو کردیم... راستی دایی حمیدمون هم اومد همشهریمون شد.اون انتقالی گرفت و یه خونه هم اینجا خرید و اومد پیشمون...شاید یه کم از تنهایی در بیایم... الان دیگه پارسا خیلی ز...
6 مرداد 1391

عکس های تولد 2 سالگی

این از شیطنت های قبل از رسیدن مهمونامون: اینم از تزیینات بسیار زیبای تولد پارسایی البته با سلیقه زن دایی و مامان پارسایی و کمک های زیاد دایی علی جونمون: کیک تولد جیگری: (راستی اونم که اون گوشه هست عمو روح الله برات درست کرده)   این گل پسر که حوصله نداره قبل از اینکه کیک رو ببریم هی انگشت زد تو کیک و خورد: اینم سرسره ای که عمه طیبه و عمو روح الله خریدن برات و تو خیلی دوستش داری: بقیه اش برا بعد...           ...
6 مرداد 1391